آقا جان سلام
11 اسفند 1404 توسط حدیثه
آقا جان سلام…
حضرت آقا این رسمش بود؟
میدونم خسته بودی میدونم خیلی بهت زخم زبون زدن…
میدونم خیلی دلت شکست…
ولی پدرم، منم خیلی دوست داشتمت…
آقا جانم میگم الان وقت رفتن بود؟!
همیشه بعد از هر داغ عظیمی با حرفای تو آروم میشدیم…
الان مگر با صدای انا مهدی امام زمان، درد نبودت برامون کمتر شه…
بابا جان وقت رفتن بود؟ یعنی باید میرفتی؟
یعنی هیچ راهی نبود که منتهی به برگشت بشه؟
آقا دلم شکست…
صداشو میشنوم…
صدای سخنرانیهای شمارو هم میشنوم…
ولی پدرم میخوام ببینمت…
سرپا باشی بخندی با اون صلابت…
از درون آتیشم دارم میسوزم…
اما از بیرون انگار یخ زدم…
دلمون برات تنگ میشه …
البته تنگ شده…
نمیشه برگردی؟
نمیشه همش دروغ باشه؟
حضرت آقا خونت گردن کیه؟
بابا جان چیبگم…
دلم از همه این خائنا پره…
چقدر باید تاوان بدیم…
داغت کمرم شکست…
بد جور شکست…
رهبرم خسته نباشی
قلبم داره با گفتن این میسوزه ولی خسته نباشی…
خسته نباشی مرد…
مرد بزرگ خسته نباشی…
حلال کن مارو که سرباز خوبی نبودیم…
حلال کن سید…
آقااااا جانم تو روخدا با امام زمان برگرد…
منتظرتیم
بچههای ایران