سلام پدر شهیدم
به نام یادت و راهت
دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است.
دلم از رفتن بابا ، چونان بازار دنیا عجب آشفته وتنگ است
سلام پدر شهیدم…
سلام از دختری که حتی لیاقت دیدار بابا را نداشت…
نمیدانم چه بگویم و از کجا شروع کنم… بغضی در گلویم سنگینی میکند و راه نفس را بسته است
آسمان دلم ابری است، رهبرم… پدرم…
تو برایم آغوش امنی بودی که تنها پناهگاه دلم بود، و حال دیگر نیست.
با رفتنت، نوری از جهانم خاموش شد و سکوتی سنگین بر قلبم نشست.
یادم میآید روزهایی را که بغضی در گلو داشتم، حرفهایی ناگفته از دل شکستهام که شاید میخواستم برایت بنویسم. دلتنگیهایم، آزردگیهایم، شکستی که خوردم… اما دستهایم لرزید و قلمم ناتوان ماند. هر بار قلم و کاغذ مهیا شد برای نوشتن، دل اما رضا نداد. دلم تاب حزن پدر را نداشت. مگر نه این است که دختر ها بابایی هستند. مگر نه اینست که دختر تاب اشک و ناراحتی پدر را ندارد.
حالا من ماندهام و دنیایی بدون تو، حرفهایم را به که بگویم؟ صدایم را به گوش که برسانم؟
من، فرزند بیبابا، فرزند یتیمِ این امت، دیگر آقا ندارم. اما، در این وداع تلخ، روحی تازه در من دمیده شده است. روح فرزند شهیدِ راهت. این یتیمی، این داغ، مرا نه شکسته، که استوارتر کرده است.
قول میدهم، همانطور که تو به این راه، به این خون، وفادار بودی، من نیز تا پای جان، پای راهت، پای خونت خواهم ایستاد. محکم میگیرم هر آنچه را که به من آموختی، هر آنچه را که به من توصیه کردی. چراغ راهت را در دل، روشن نگه خواهم داشت.
روحت شاد، ای پدر امت. آرام بخواب که فرزندانت بیدارند و راهت را ادامه خواهند داد.
بچههای ایران